اينجا وبلاگ دنا کوچولوست. دنا کوچولو ۳ مهر ۱۳۸۴ در نروژ متولد شد و فعلا هم بخاطر کار بابا عبدی در لندن هستیم.
اونيکه برام می نويسه
کوچولويی هام رو ببينين
مهر ۸٧
امرداد ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
مهربون جونا
خاله شقايق
شهر قصه
دختر شيراز
اوستا کوچولو
پويان کوچولو و مامانش
آرش وروجک مامان
مهديار جون
دل آرام
کوشا - غنچه زمستون
آنوشا جون
پارسا و آيسا و مهسا
آشپز مدرن
لاريسا جون و مامان آيدا
نازنين
باران جون
لينک وب سايت های ديگر
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي دوستانه
خرید اینترنتی
لوگوی دوستان
ليست وبلاگهای به روز شده
RSS 2.0 
دیروز روز یکشنبه خوبی بود. بعد از مدتها زرنگ شدیم و پیاده روی کردیم.
گرچه خبر از دست رفتن مرگ عزیزی خیلی ناراحتمون کرده بود. اما همین بیرون رفتن باعث شد روحیه مون عوض بشه.
پارکی که امروز رفتیم اسمش Richmond Park هست. پارک وسیعی در لندن که وسعتش نمیدونم چند ده برابر پارک ملته.
آهوها آزادانه درین پارک مشغول گشت و گذار بودن و طبیعتش هم زیبا بود.
وقتی رسیدیم دنا خواب بود. همونطور خواب گذاشتیمش تو کالسکه و پیاده رفتیم. یک ساعتی طول کشید که به رستورانش رسیدیم و دنا هم بیدار شد و مشغول بازی و شیطنت شد.
هر چی دنبال محل بازی بچه ها گشتیم نتونستیم پیداش کنیم با اینکه نقشه پارک رو چند بار چک کرده بودیم. برای همین تصمیم گرفتیم برگردیم و من دنا رو ببرم Holland Park که نزدیک خونمونه.
خلاصه دنا رو بردم اونجا و عبدی هم رفت چلو کباب بگیره. دنا هم بازی کرد و یه چند جا هم کارایی کرد که بامزه بود (البته از نظر من!)
مثلا وقتی میخواست سرسره بازی کنه یه بچه ای اومد نوبتش رو بگیره. دنا هم سرش داد زد.
یا یه جای دیگه خونه های کوچیکی هست که توش فرمان هایی مثل سکان کشتی داره. دنا تا اومد بشینه یه بچه بزرگتر اومد نشست و دنا هم همونطور که خودش رو جا میکرد که سکان رو بدست بگبره اون یکی سکان رو نشون بچه هه داد و اشاره کرد:«sit there»
ولی اصلا بچه اهل جنگ و دعوا نیست خدا رو شکر.
بعد هم یه سنجاب دید و فکر کرده بود موشه هی میگفت:«موش» و دوید که بگیرش ولی سنجابه زرنگتر از این حرفا بود و فرار کرد بالای درخت. بعد هم دنبال کبوترای بینوا می کرد.
طبق معمول با گریه از پارک آوردمش بیرون.
منکه واقعا خسته شده بودم.
خونه هم میخواست باهاش بازی کنیم.
مگه این انرژی تموم میشد؟
بالاخره ساعت ۹ با زور خوابید و ما هم اجازه پیدا کردیم کمی اینترنت گردی کنیم و تلویزیون نگاه کنیم.
ما رو باش که فکر میکردیم این ساعت ۸ میخوابه.
ولی امروز صبح ساعت ۷ و نیم به زور بیدارش کردیم.
پيام هاي ديگران () link ۱:٠٤ ب.ظ - دوشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو