Lilypie3rd Birthday Ticker

تولدش مبارک

امروز تولد ۱۸ سالگی یکی از دختر خاله هام بود.  خونه خاله ام بودیم و شام مفصلی هم به سبک انگلیسی خوردیم.

دنا امروز دختر خیلی خوبی بود. چون ۳ ساعت خوابید و ما در آرامش کامل حرف زدیم و غذا خوردیم.

انگار سالها بود با این آرامش غذا نخورده بودم!

اما از همه اینها که بگذریم فکر کنم به دنا بیشتر از بقیه خوش گذشت. چون غیر از اون ۳ ساعتی که خوابید؛ همش بازی کرد و مرکز توجه همه بود.

در واقع امروز ساعات بیداریش من و عبدی اصلا ندیدیمش. چون دنا فقط با دختر خاله هام و دوستاشون بازی می کرد و خدا رو شکر هیچکدومشون هم بچه کوچیک اطرافشون ندارن برای همین هم با کمال میل با دنا بازی می کردن.

دنا هم اصلا طرف ما نمیومد.

البته ازونجائیکه بچه وظیفه شناسیه تا دید عبدی داره چرت میزنه رفت و بیدارش کرد و بعد با خیال راحت رفت دنبال بازیش!

اینقدر هم خسته بود با اینکه ۳ ساعت در طول روز خوابیده بود؛ ساعت ۸:۳۰ شب دوباره خوابید.

همیشه بر عکس برنامه ریزی ها و حدس های ما عمل می کنه. مثلا وقتی که من و عبدی با اعتماد به نفس کامل پیش بینی می کنیم که ساعت ۸:۳۰ میخوابه؛ ساعت ۱۰ خوابش میبره و امشب هم توی راه برگشت کلی نتیجه گیری کردیم که تا ساعت ۱۰ بیدار خواهد بود؛ اما تا برگشتیم خیلی زود خوابش برد!

ازین حرفا که بگذریم اینروزا اینجا حال و هوای کریسمسه.  مغازه ها پرن. خیابونا پرآدمه و همه مشغول خرید. همه جا چراغونیه.

منم جو گیر شدم میخوام برم سوغاتی بخرم برای ایران رفتن ولی نمیدونم چرا وقت نمیشه... 

می ترسم طبق معمول برم فقط برای دنا خرید کنم. 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱:٤٩ ‎ق.ظ - دوشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو

 

دو سه روزه دنا حسابی تنبل شده و صبح ها به زور بیدارش می کنیم.  اصلا دلش نمیخواد بره مهد کودک.  دوست داره لم بده روی ما و تلویزیون نگاه کنه.  دلش نمیخواد لباس خوابش رو عوض کنه. 

فکر کنم دلیلش اینه که شب ها دیر میخوابه (حدود ساعت ۹) باید یه کاری کنم دوباره ساعت ۸ بخوابه بلکه صبح ها راحت تر بیدار بشه.

حرف زدنش خیلی داره پیشرفت میکنه ولی تقریبا فقط انگلیسی حرف میزنه.  و اصطلاحات جالبی هم بکار میبره مثل:«Oh dear» اینقدر گیف کردم که نگو.....

چند روز قبل هم چشمش ملتهب شده بود بردمش دکتر. قطره چشم بهش داد. ولی مشکل این بود دیگه حاضر نبود از مطب دکتر بیاد بیرون!  خلاصه اون جیغ میزد و می گفت :«Go away» منم شرمنده می گفتم هیس هیـــــــس.

خانم منشی هم که اتفاقا خانم بد اخلاق و جدی ای هم هست خنده اش گرفته بود... 

موهاش هم داره بلند می شه ولی تا وقتیکه بریم ایران فکر نمی کنم تغییر چندانی بکنه.

سعی می کنم لباسهای دخترونه تنش کنم که یه وقت با پسرا عوضی نگیرنش.

یکی از دوستای قدیمیم و شوهرش هم شب اومدن اینجا و دنا هم دلبری کردنش شروع شدو میخواست با احمد بازی کنه.

خلاصه زندگی در جریان است.  فقط هوا سرد شده و روزا هم کوتاه تر شدن...

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٦:٢۸ ‎ب.ظ - پنجشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو

آقای Good morning!

صبح ها که میخوام دنا رو ببرم مهدکودک؛ آقایی هست که راهرو رو تمیز و جارو می کنه.

هر روز صبح وقتی این آقا رو می بینیم؛ اون به ما میگه:«Good Morning»

دنا هم پشت من قایم می شه ـ یعنی مثلا خجالت می کشه ـ و جواب نمی ده. گاهی وقتی از دیدرس اون آقا دور می شیم؛ تازه سلام می کنه.

امروز وقتی رسیدیم توی راهرو؛ اون آقا نبود.

دنا در حالیکه با نگرانی دنبالش می گشت گفت:«Good morning is gone!!!»

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ - چهارشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو

 

دنا جدیدا دامنه لغاتش خیلی بزرگتر شده ولی بیشتر کلماتی که می گه انگلیسیه.

امروز صبح که داشتم لباسهاش رو میپوشوندم بهش گفتم:«ماشینت رو می خوای؟»

خیلی جدی گفت:«ماشین  نه... It's a car ! »

جیش فقط یکبار تو لگنش کرد و فعلا دیگه زیاد سراغ لگن رو نمیگیره. آخه دید دیگه من نمی شینم براش کتاب بخونم از چشمش افتاد.

دلم میخواست این قضیه جیشش تا قبل رفتن به ایران حل بشه که فکر نمی کنم بشه.

آخر هفته خونه خاله ام بودیم و دنا خیلی خوشحال بود که رفتیم اونجا.

دختر خاله ام ـ جما ـ هم بود و حسابی با دنا بازی کرد و دنا هم خیلی دوستش داره.

پارک رفتیم و دنا رو سپردم به دختر خاله عزیز و با خاله ام کمی گپ زدیم.

جدیدا خیلی پای تلویزیون می شینه. البته فقط آخر هفته ها.  حداقل اگه از خونه بریم بیرون دیگه سرش گرم میشه.

  

پيام هاي ديگران ()        link        ۱:٠۳ ‎ب.ظ - سه‌شنبه ۱ آبان ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو