اينجا وبلاگ دنا کوچولوست. دنا کوچولو ۳ مهر ۱۳۸۴ در نروژ متولد شد و فعلا هم بخاطر کار بابا عبدی در لندن هستیم.
اونيکه برام می نويسه
کوچولويی هام رو ببينين
مهر ۸٧
امرداد ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
مهربون جونا
خاله شقايق
شهر قصه
دختر شيراز
اوستا کوچولو
پويان کوچولو و مامانش
آرش وروجک مامان
مهديار جون
دل آرام
کوشا - غنچه زمستون
آنوشا جون
پارسا و آيسا و مهسا
آشپز مدرن
لاريسا جون و مامان آيدا
نازنين
باران جون
لينک وب سايت های ديگر
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي دوستانه
خرید اینترنتی
لوگوی دوستان
ليست وبلاگهای به روز شده
RSS 2.0 
اول اینکه امروز دنا رو بردم آرایشگاه و موهاش کوتاه پسرونه شد.
آخه جدیدا موهاش رو دور انگشتش میپیچونه و می کنه. مخصوصا موقع خواب.
تقریبا یه طرف سرش خالی شده.
خدا کنه این عادتش زودتر از سرش بیفته. البته خدا رو شکر خودش رو که با موی کوتاه تو آئينه دید خوشش اومد و هی دست میزنه به سرش.
خودم حالم گرفته شد بابت موهاش.
و اما جیش کردن:
این وروجک خانم عاشق اینه رو لگن بشینه ولی جیش نمیکنه. باید منهم پیشش بشینم و کتاب بخونم ولی بعد از نیم ساعت نشستن هیچکاری تو لگن نمیکنه و به محض اینکه پوشکش می کنم جیش می کنه.
موندم چیکار کنم.
کسی پیشنهادی نداره؟
پيام هاي ديگران () link ۱۱:٥٦ ب.ظ - شنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو
دیروز روز یکشنبه خوبی بود. بعد از مدتها زرنگ شدیم و پیاده روی کردیم.
گرچه خبر از دست رفتن مرگ عزیزی خیلی ناراحتمون کرده بود. اما همین بیرون رفتن باعث شد روحیه مون عوض بشه.
پارکی که امروز رفتیم اسمش Richmond Park هست. پارک وسیعی در لندن که وسعتش نمیدونم چند ده برابر پارک ملته.
آهوها آزادانه درین پارک مشغول گشت و گذار بودن و طبیعتش هم زیبا بود.
وقتی رسیدیم دنا خواب بود. همونطور خواب گذاشتیمش تو کالسکه و پیاده رفتیم. یک ساعتی طول کشید که به رستورانش رسیدیم و دنا هم بیدار شد و مشغول بازی و شیطنت شد.
هر چی دنبال محل بازی بچه ها گشتیم نتونستیم پیداش کنیم با اینکه نقشه پارک رو چند بار چک کرده بودیم. برای همین تصمیم گرفتیم برگردیم و من دنا رو ببرم Holland Park که نزدیک خونمونه.
خلاصه دنا رو بردم اونجا و عبدی هم رفت چلو کباب بگیره. دنا هم بازی کرد و یه چند جا هم کارایی کرد که بامزه بود (البته از نظر من!)
مثلا وقتی میخواست سرسره بازی کنه یه بچه ای اومد نوبتش رو بگیره. دنا هم سرش داد زد.
یا یه جای دیگه خونه های کوچیکی هست که توش فرمان هایی مثل سکان کشتی داره. دنا تا اومد بشینه یه بچه بزرگتر اومد نشست و دنا هم همونطور که خودش رو جا میکرد که سکان رو بدست بگبره اون یکی سکان رو نشون بچه هه داد و اشاره کرد:«sit there»
ولی اصلا بچه اهل جنگ و دعوا نیست خدا رو شکر.
بعد هم یه سنجاب دید و فکر کرده بود موشه هی میگفت:«موش» و دوید که بگیرش ولی سنجابه زرنگتر از این حرفا بود و فرار کرد بالای درخت. بعد هم دنبال کبوترای بینوا می کرد.
طبق معمول با گریه از پارک آوردمش بیرون.
منکه واقعا خسته شده بودم.
خونه هم میخواست باهاش بازی کنیم.
مگه این انرژی تموم میشد؟
بالاخره ساعت ۹ با زور خوابید و ما هم اجازه پیدا کردیم کمی اینترنت گردی کنیم و تلویزیون نگاه کنیم.
ما رو باش که فکر میکردیم این ساعت ۸ میخوابه.
ولی امروز صبح ساعت ۷ و نیم به زور بیدارش کردیم.
پيام هاي ديگران () link ۱:٠٤ ب.ظ - دوشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو
تولدت مبارک دختر نازم
بهترین آروزها رو برات دارم
اول از همه از تبریکای همه دوستان خیلی خیلی ممنونیم. واقعا لطف دارین.
و اما دو سال پیش:
دنا کوچولوی ما در بیمارستان شهر استاوانگر نروژ به دنیا اومد.
قد: ۴۸ سانت
وزن: ۶۸/۲ کیلو
با زایمان طبیعی.
بین بچه های بخش دنا از همه ریزتر و تیره تر بود.
ماشالله بچه های نروژی همه حدود ۴ کیلو و تپل و سفید؛ دنا ی ما لاغر و ریزه.
عبدی اسمش رو گذاشته بود جوجه اردک زشت. البته در جریان هستین که جوجه اردکه آخرش یه قوی سفید خوشگل شد؟
اسم مستعار بعدیش هم فلفل بود.
وقتی به دنیا اومد چشماش سیاه سیاه بود و باید بگم قشنگ ترین لحظه زندگیم اون لحظه ای بود که برای اولین بار بهم نگاه کرد.
هنوز هم قلبم میخواد بزنه بیرون وقتی یاد اون لحظه می افتم.
روزهای اول همش خواب بود و ما دوست داشتیم چشمای قشنگش رو باز کنه تا باهاش حرف بزنیم و بازی کنیم.
روزا سریع گذشتن... حالا منتظریم شبا زودتر بخوابه بلکه یه فیلمی؛ اخباری نگاه کنیم.
آخه ما فقط اجازه داریم در حضور ایشون دی وی دی های مورد علاقه دنا و کانال های برنامه کودک رو نگاه کنیم!
خلاصه دو سال خیلی زود گذشت. اوائل باورم نمیشد که دنا یه روزی راه میره و حرف میزنه.
حتی فیلم های یکسالگیش هم برام مال یه زمان دورن.
خدایا همیشه سالم حفظش کن.
پيام هاي ديگران () link ۱۱:٤۸ ب.ظ - سهشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو
در واقع فردا تولد دنا کوچولوس. ولی ما روز شنبه رو جشن گرفتیم که همه فامیل بتونن بیان.
بابا (پدر من) براش یه ارگ کوچولو خریده که شبیه پیانوست و واقعیه. بلندگو داره و میتونه آهنگ خودش رو ضبط هم بکنه.
اون پارکینگه رو هم که گفته بودم براش خریدیم.
و کادوهای دیگه هم گرفت. ولی این ۲ تا خیلی توجهش رو جلب کرده بودن و گیج شده بود که با کدوم بازی کنه.
روز خوبی رو داشت و داشتیم. بعد مدتها دور هم جمع شدیم. خیلی خوب بود.
دنا هم با آهنگ های مورد علاقه اش رقصید و بازی کرد.
موقع شمع فوت کردن اولش نفهمیده بود جریان چیه و تعجب کرده بود ولی به محض اینکه فهمید جریان چیه همش دوست داشت شمع روشن کنیم و اونم فوتش کنه.
البته ناگفته نماند که من و عمه و شوهر عمه ام فوت میکردیم و دنا ادای فوت کردن رو درمیاورد! اما بعد از چند بار خودش تنهایی هم از پس فوت کردن شمع بر میومد.
کیکش هم واقعا خوشمزه بود و یه عالمه خوردیم...
توی کیک شکلاتی بود و موس شکلات جای خامه بود. اون توپها هم نون خامه این.
چه بد که کیکه تموم شد!!
فردا هم توی مهد کودک دنا میخوام یه تولد کوچولو براش بگیرم که یادگاری بمونه.
درضمن جدیدا دیگه موقع رفتن به مهد گریه نمیکنه. آخه دنا رفته یه کلاس بالاتر! و برای همین هم اسباب بازیها جدیدترن براش و حوصله اش سر نمیره چون بچه ها از نظر سنی بیشتر باهاش جورن.
جدی جدی داره بزرگ میشه ها!
بهمین راحتی ۲ سال شد!
پيام هاي ديگران () link ٢:٤٦ ب.ظ - دوشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو