اينجا وبلاگ دنا کوچولوست. دنا کوچولو ۳ مهر ۱۳۸۴ در نروژ متولد شد و فعلا هم بخاطر کار بابا عبدی در لندن هستیم.
اونيکه برام می نويسه
کوچولويی هام رو ببينين
مهر ۸٧
امرداد ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
مهربون جونا
خاله شقايق
شهر قصه
دختر شيراز
اوستا کوچولو
پويان کوچولو و مامانش
آرش وروجک مامان
مهديار جون
دل آرام
کوشا - غنچه زمستون
آنوشا جون
پارسا و آيسا و مهسا
آشپز مدرن
لاريسا جون و مامان آيدا
نازنين
باران جون
لينک وب سايت های ديگر
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي دوستانه
خرید اینترنتی
لوگوی دوستان
ليست وبلاگهای به روز شده
RSS 2.0 
نمیدونم شما هم بچه بودین عشق بالش بازی داشتین یا نه؟
وقتی بچه بودم موقعی با بچه های دیگه فامیل خونه مادربزرگ بودیم تو اتاق رختخوابها مشغول بالش بازی می شدیم و با اخرین قدرت بالش ها رو به سر و کله هم می کوبیدیم. بطوریکه بعد از مدتی اتاق پر از پر و پنبه می شد و مادربزرگم هم می اومد و دادو بیدادش می رفت رو آسمونا...
دیشب عبدی داشت ملحفه تخت رو عوض میکرد که دیدم صدای قهقهه خنده دنا بلند شد و بعد هم عبدی.
دنا عین بچه گربه ها خودش رو تو لحاف میپیچوند و بابا عبدی هر کاری میکرد لحاف رو بکشه؛ دنا با دستاش محکم لحاف رو گرفته بود و ول نمیکرد. همش تو لحاف غلت میزد و عین یه بچه گربه شیطون شده بود.
خلاصه عبدی هم بعد مدتی ازخدا خواسته گفت:«خودت لحاف رو ملافه کن. این نمیذاره.» منم ازونجائیکه زرنگتر ازین حرفام گفتم:«اختیار دارین... لحاف خودتونه... اصلا من دنا رو می برم تو به ملافه کردن ادامه بده...
»
دنا رو بردم تو اتاق مهمون و پرتش کردم رو تخت و همون بازی Bed رو دوباره انجام دادیم و ریسه می رفت. اما دیگه مگه ول کن معامله بود؟
اما بالاخره آخرش موفق شدم بذارمش تو تختش و خوشبختانه از خستگی زود خوابش برد.
راستش وقتی میخوابه تنها وقتیه که اصلا دلم براش تنگ نمیشه! تو دلم میگم:«آخیش خوابید!» نگین مامان بدیما! آخه تنها وقتیه هم میدونم در امنیته و هم میتونم واسه خودم به کارام برسم.
پيام هاي ديگران () link ۱٢:۳۳ ب.ظ - دوشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو
امروز روز خیلی خوبی بود. هم برای ما و هم برای دنا.
صبح رفتیم باغ وحش لندن.
قبل از ظهر باد پائیزی سردی میومد ولی بعدازظهر هوا حسابی گرم شد.
دنا عاشق حیووناست. برای همین هم براش خوب بود و خیلی بهش خوش گذشت.
ببرها براش مثل پیشی بودن؛ گوریل ها هم بنظرش میمون می اومدن؛ و کرکس ها هم جوجویی بیش نبودند!
خلاصه باصطلاح لاتها همه رو «ریز» می دید!
ظهر دو ساعتی تو کالسکه خوابش برد و ما هم خوشحال و خندون بقیه باغ وحش رو نگاه کردیم و بستنی خوردیم!
اونجا جای بازی برای بچه ها داشت که دنا بعد از خواب دلی از عزا درآورد و حسابی بازی کرد.
چرخ و فلک هم سوار شد.
ماشین هایی هم بودن که توش می نشست و رانندگی می کرد و دائم بمن می گفت:«Sit» که بشینم پیشش.
من که واقعا لذت بردم و خستگی دیشب نخوابیدنم دررفت.
آخه دیشب دنا خانم بیخوابی زده بود به سرش و میخواست بازی کنه. تا هم میخواستم بخوابونمش میگفت:«ممت» یعنی شیشه شیر و شیر و میخورد و سرحال با چشمای براقش میخواست بازی کنه.
خلاصه دید فایده نداره فقط من بیدار باشم. عبدی رو هم بیدار کرد و گفت:«Hello daddy »
اینقدر وول خورد تا بالاخره سر و ته خوابش برد و سرانجام ساعت ۳ صبح ما هم موفق شدیم بخوابیم.
پيام هاي ديگران () link ۸:٥٤ ب.ظ - یکشنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو
روز سه شنبه عمه های دنا رفتن ایران.
خیلی جاشون خالیه. دنا شدیدا بهشون عادت کرده بود. مخصوصا به مرضی جون که با دنا خیلی بازی میکرد و حوصله بخرج می داد.
مثلا یکی از بازیاشون bed بازی بود که مرضی جون دنا رو پرت می کرد رو تخت و با هم بالش بازی میکردن. دنا ریسه می رفت از خنده.
موقع رفتن وقتی دم خونه داشتن سوار تاکسی می شدن که برن؛ دنا اول سرش رو انداخت پائین که اونم بره سوار بشه.
من بغلش کردم و وقتی ازش خداحافظی می کردن بغض کرد و ماشین رو با نگاهش دنبال کرد.
کمی تو محوطه خونه باهاش بازی کردم تا یادش بره که البته یادش نرفت.
هنوزم میگه:«عمه انسی gone» «عمه مرضی gone»
دیروز هم مهد کودک نرفت و خونه موند و با هم کلی کیف کردیم. صبح رفتیم پارک.
از اونجائیکه عاشق حیوونه اصرار داشت به یه سگه دست بزنه و نازش کنه. خلاصه مجبور شدم اجازه بدم سگه رو ناز کنه تا راضی شه از پارک بیایم بیرون.
سر راه خونه رفتیم تو یه اسباب بازی فروشی. اونجا خیلی از اسباب بازی ها بازه و بچه ها میتونن باهاشون بازی کنن. دنا هم دلی از عزا درآورد و دیگه ول کن اونجا نبود.
اینبار مجبور شدم براش اسباب بازی بخرم تا راضیش کنم بیایم خونه.
جدیدا علاقه عجیبی به ماشین و هواپیما پیدا کرده و دوست داره رانندگی کنه.
میخوام برای تولدش یه پارکینگ اسباب بازی بخرم که تو اسباب بازی فروشی توجهش رو از همه چی بیشتر جلب کرده بود.
راستش این پارکینگه رو وقتی بچه بودم خودم هم آرزو داشتم داشته باشم.
یادمه وقتی بچه بودم خاله ام یه کاتالوگ Mother care برای مامانم فرستاده بود که مادرم از روش لباس سفارش می داد برای ما. یه اسباب بازی توش داشت که شبیه همین پارکینگه بود و من تو عالم بچگی سعی میکردم با وسایل مختلف همچون پارکینگی درست کنم. حالا می بینم دنا هم بهمون نوع اسباب بازی ای که من دوست داشتم علاقه نشون می ده.
خیلی جالبه! نه؟ آخه واقعا من سعی نکردم توجهش رو جلب کنم. خودش رفت سراغش. خلاصه فکر کنم خودم هم باهاش بازی خواهم کرد!
پيام هاي ديگران () link ۱:٠٠ ق.ظ - جمعه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو
دنا خانم حالش خوبه ولی جدیدا یه اخلاقایی پیدا کرده که گاهی بامزه می شه و گاهی عذاب اور.
شدیدا لجباز شده و فقط حرف حرف خودشه!
مثلا صبح بیدار می شه. من و عبدی خودمونو می کشیم که:«عزیزم. عشق من؛ بگو Good Morning ؛بگو Hello »
اصلا اگه تحویل بگیره. تو چشممون نگاه می کنه و هیچی نمیگه و گاهی یه لبخند موذیانه تحویل می ده.
عبدی اکثرا صبح ها دنا رو میبره مهد کودک و بقول خودش آبروش میره چون دخترک جواب سلام هیچکس رو نمیده!
لابد مربی های مهد کودک فکر می کنن ما چه مادر و پدر بی ادبی هستیم!
صبح ها تا وقتی تو ماشینه و از خونه می ریم بیرون خوبه. ولی همچین که میخوایم تو مهد کودک ازش خداحافظی کنیم یه دفعه میزنه زیر گریه و بی تابی می کنه. بعد یکسال تازه یادش افتاده که پشت سر ما گریه کنه.
البته همش چند دقیقه است. بعدش یادش میره و مشغول خوردن صبحانه میشه.
یه کار دیگه هم اینه که خودش انتخاب می کنه چی بپوشه و اینروزا که هوا پائیزی شده بازم اصرار داره با صندل بره مهد کودک.
البته من این یکی رو سخت نگرفتم چون فکر میکنم خودش می فهمه که مناسب نیست و از صرافتش خارج میشه.
خوب بسه مثل اینکه دلم خیلی پر بودا!!!
پيام هاي ديگران () link ۳:٠۱ ب.ظ - سهشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو
دیشب همچین که در خواب ناز بودیم؛ دنا خانم بیدار شد. بدون هیچ دلیل خاصی.
حالا فرض کنین منم هنوز مریض. سرم هم درد می کرد. بیحال و خواب برای فرار از ایستادن و نشستن آوردمش تو تخت. ایشون هم تو تخت بند نشد. اول میخواست روی من بخوابه منتها من شروع کردم به سرفه های شدید برای همین رفت نشست گوشه اتاق و شروع کرد به حرف زدن. اونم چه حرف زدنی!! حتی وقت نفس کشیدن هم نداشت.
توی حرفاش کلماتی مثل: ماشین - هبابیا(هواپیما) - car - aeroplane - Bike قابل فهم بود.
خلاصه نمیدونستم بخندم یا بخوابم.
فکر کنم این چند روز مریضی من باعث شده احساس کمبود محبت کنه. چون راستش از ترسم نمیخوام بغلش کنم. آخه می ترسم از من بگیره. این دردی که من دارم تحملش برای بچه سخته.
بعد از حرف زدن دنا هوس کرد که من کتاب براش بخونم.
خلاصه آخرش مجبور شدم بغلش کنم تا خوابش ببره و روی خودم کم شد!
اگه از اول اینکار رو کرده بودم هم زودتر میخوابیدم و هم مجبور به خوندن کتاب نبودم!!
پيام هاي ديگران () link ٢:٤٠ ب.ظ - شنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو
آخر هفته قبل خونه یکی از دوستان بودیم و دختر کوچولوی ۱ ساله ای هم اونجا بود و خیلی هم بامزه و شیطون بود و اصلا یه جا بند نمی شد.
دنا هم نگاههای عاقل اندر سفیه بهش می کرد و تحویلش نمیگرفت!
اونروز تازه فهمیدم دنا چقدر بزرگ شده و ما این رو خوب حس نکرده ایم.
خیلی چیزها رو می فهمه. کاراش نشونه رشدشه و هر روز پیشرفت میکنه.
لباس های من و عبدی و عمه هاش رو از هم تشخیص می ده. خودش تصمیم می گیره چی بپوشه و حتی گاهی بعضی از لباسهاش رو خودش میپوشه. حتی کفش هاش رو و درست هم میپوشه.
شب ها حتما باید براش کتاب بخونم تا راضی بشه بخوابه.
چه زود بزرگ شد... چه زود گذشت...
پيام هاي ديگران () link ۱٠:٢٠ ب.ظ - چهارشنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو
چند روزیه دنا آب بینی اش میاد و سرما خورده.
از دیروز منهم ازش گرفتم و دیگه همه چی کامل شده.
دنا رو امروز مهدکودک نبردم و بردمش دکتر.
توی اتاق انتظار قسمتی برای بچه ها هست که چند تایی اسباب بازی داره.
اونجا یه عروسک فیل بود. سریع برش داشت و همینطور که به بچه های دیگه زل زده بود و میخواست حس حسادتشون رو تحریک کنه گفت:« فیلIt is my»!!
پيام هاي ديگران () link ٤:۱٠ ب.ظ - سهشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو
خیلی خوشحالم که دنا خیلی دختره.
اینکه از عروسک و زرق و برق خوشش میاد و به لباساش و لباس پوشیدنش اهمیت می ده واقعا عالیه.
از طرفی ازون دختراس که اینجور که از مربی هاش شنیدم توی مهد کودک زیر بار حرف زور نمیره و برای خودش شخصیت مستقلی داره.
همش فکر می کنم چطور باید رفتار کنم که این خُلق پسندیده اش رو حفظ کنه.
یعنی هم دخترونه باشه و هم مستقل.
خوشحالم که توی اجتماعی بزرگ می شه که حداقل ظاهرا هم که شده همیشه سوای جنسیتش؛ میتونه مستقل باشه.
به خودم که جزو معدود دخترایی بودم که نسبت به دخترای ایرانی دیگه استقلال بیشتری داشتم فکر می کنم و هنوز هم فکر می کنم چه راحت فقط بخاطر جنسیت زیر فشار و سوال برده شده ام. از همه طرف...
همه توقع دارن فقط یه بچه عروسک باشی که برات تصمیم بگیرن و تو هم عروسکی باشی که فقط بلد باشی چشم بگی تا نوازشت کنن.
چقدر از جنسیتم ناراحتم...
دنا جونم برات خوشحالم. دختر کوچولوی بامزه و شیطون و مستقل.
دختر باش و همینطوری پررو که آینده از آن توست!
پيام هاي ديگران () link ٤:٢۸ ب.ظ - پنجشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو