Lilypie3rd Birthday Ticker

 

خوب جونم براتون بگه که فعلا خونه ما بخور بخور محصولات ایرانه.

دو تا از عمه های دنا اومدن اینجا و خلاصه از لواشک و برگه و مربا گرفته تا سبزی خوردن تازه برامون رسیده و ما هم مشغول...

دنا هم دیگه در حال شیطونی.

دیروز یکی از عمه های دنا داشت جریانی رو تعریف میکرد که دنا خانم در آخر با لحن خانم باجی ها گفتن:«بــــــــــــــــــــــــــــــله» - ب کشیده!

ما: 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱:٠٦ ‎ب.ظ - دوشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو

دنا ی با احساس

امروز عصر میخواستم دنا رو عوض کنم.

خوابوندمش ولی دنا شوخیش گرفته بود و یک جا بند نمیشد.

منم یه دفعه با تحکم گفتم:«دنا. دیگه بسه»

دناهمراه با یک لبخند زیبا:«الایو (=I love you ـ مترجم).»

من:

وای دختر بلا قربونت برم که یاد گرفتی مامانت رو خر کنی.

دیگه اینکه این چند روز اخیر با این کاراکتر Maisy ما رو کشته و از خواب بیدار میشه میگه Maisy دی دی لی یعنی دی وی دی Maisy  رو میخواد ببینه.

دیروز هم رفتم کتاب Maisy رو براش گرفنم و از شانس خوب یه عروسک Maisy هم همراهش بود.  خلاصه اینقدر عروسک موشه رو ماچ کرد که حسودیم شد.

الان هم با بقیه حیووناش تو تختش خوابیده.

پ.ن: Maisy یه موشه که کتابهای مختلف با داستانهای مختلف داره.

پيام هاي ديگران ()        link        ٢:۳٠ ‎ق.ظ - پنجشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو

دنا پيشرفت می کند...

خدا رحم کنه...

تا امروز خوشحال بودیم که اگه همه چی رو بذاریم بالای میز ناهارخوری یا گنجه دیگه از دست دِنا در امان خواهد بود.

امروز دیدم ای بابا... زهی خیال باطل!

خانم ماشینی رو که توش سوار میشه خیلی راحت دم گنجه پارک کرد و رفت روش ایستاد و با گوشه چشم هم یه نگاهی بمن کرد که مطمئن شه حواسم نیست و خیلی راحت کِرم ضد آفتابش رو برداشت.

آخه عاشق کِرِم مرطوب کننده است! هم میزنه به بدنش و هم میخورش!

خلاصه دیگه روی گنجه هم امن نیست. باید یه جای بلندتر پیدا کنیم. 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱:٠٤ ‎ق.ظ - جمعه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو

مدرسه موشها

حتما مدرسه موشها رو یادتون میاد دیگه؟

برنامه مورد علاقه اکثریت قریب به اتفاق بچه های ایرانی بود.

از سایت آرین هاب download ش کردم. و به یاد بچگی ها نگاش کردم.

چیز جدیدی که بنظرم اومد داد و بیدادهای وقت و بی وقت آقا معلم موش بود.

و اینکه بچه موشها رو دائما متهم میکرد.

یاد مدرسه رفتن خودمون که افتادم؛ فهمیدم چرا اونوقتا متوجه رفتار عجیب آقا معلم مدرسه موشها نمیشدم.

آخه عین معلم های خودمون بود...

پيام هاي ديگران ()        link        ٧:٤٧ ‎ب.ظ - پنجشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو

دنا و شقايق

شقایق یه DVD آموزشی برای دنا خریده بود که صدای حروف انگلیسی رو بصورت کارتون به بچه ها یاد می داد و خیلی جالب بود.

دنا هم عاشق این DVD بود و صبح ها تا چشماش رو باز میکرد میگفت:«دی دی لی... دی دی لی ی ی »

خلاصه حداقل روزی ۶ بار این DVD رو می دیدیم. و هر دفعه دنا با همون علاقه اولیه نگاهش میکرد.

روزای آخر آرش هم دیگه شعراش رو حفظ شده بود و میخوند و زیر لب می گفت: دی دی لی.

دلم برای آرش و شقایق و بخصوص شقایق کباب شده بود که شب ها تا دیر وقت کار میکرد و صبح کله سحر دنا بیدارشون میکرد.

سفر خیلی خوبی بود...

راستی یادم رفت بگم که خونه شقایق و آرش حسابی بهم ریخته شده بود و شکل اولیه اش رو از دست داده بود.

اول از همه شیشه روی میز پذیرایی برداشته شد. بعد سنگ های تزئینی توی شمعدون. بعد خود شمعدون. بعد یه جعبه بزرگ جلوی پریز برق گذاشته شد.

و البته از همه اینا بدتر علاقه دنا به موبایل های بچه ها بود.

خدا می دونه چقدر پول تلفن براشون بیاد... 

مایه خجالته ها... 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ - جمعه ٥ امرداد ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو

دنا در لباس فروشی

من و شقایق با دنا رفتیم خرید لباس.

دنا در حال بهم ریختن چمدون های چیده شده.

شقایق:«دنا... بیا اینجا»

دنا در حالیکه انگشت نشونه اش رو به سمت شقایق گرفته:«Shshame»

شقایق:«ها ها ها... چی دنا؟ بازم بگو»

دنا:«Shame»

دنا همینطور که لباس ها رو میکشه و میریزه؛ فرار میکنه.

شقایق:«وای چه بامزه. چقدر خوب»

من تو دلم:«وایسا بچه دار که شدی بهت میگم... »

من بدجنسی میکنم:«شقایق جون تا مواظب دنایی من این لباسا رو نگاه کنم.»

و دنا می مونه و شقایق.

دلم میسوزه که نزدیک شقایق نیستم. دوست دارم دنا کسانی رو که من دوست دارم خوب بشناسه.

چه حیف که دوریم...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ - جمعه ٥ امرداد ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو

 

دنا فعلا هنوز خوابش تنظیم نشده.

دیشب که چه عرض کنم ساعت ۲ صبح بیدار شده بود و دنبال بهانه میگشت که نخوابه.

بعد از یه عالمه آب خوردن دوباره گفت:«آپ»

من:«آپ یعنی چی؟»

دنا:«آپ ینی آب»

پيام هاي ديگران ()        link        ٩:٥۸ ‎ب.ظ - جمعه ٥ امرداد ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو

 

دنا مسافرت خیلی خوبی داشت و اسم عمو و شقایق رو هنوز میبره.

دیشب عکس های مسافرتمون رو بهش نشون دادم و دائم ذوق میکرد که: عموووووووووووووو. شقای...

در عرض مسافرت به دناچه خیلی خوش گذشت.  دورش شلوغ بود و یه عالمه عمو و خاله پیدا کرده بود.

تو شیکاگو به موزه بچه ها و آکواریوم رفتیم و حسابی آتیش سوزوند.

تو آکواریوم هم کوسه ها رو نشون می داد و صداش رو نازک میکرد و میگفت:«فیش»

خنده ام گرفت. یاد روزی افتادم که به یه سگ زشت و گنده میگفت جوجو!

توی راه برگشت هم دختر خیلی خوبی بود ولی هنوز نصف شبا بیدار میشه ومیخواد بازی کنه.

در حال حاضر هم ایشون رفتن مهد کودک.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ - جمعه ٥ امرداد ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو