اينجا وبلاگ دنا کوچولوست. دنا کوچولو ۳ مهر ۱۳۸۴ در نروژ متولد شد و فعلا هم بخاطر کار بابا عبدی در لندن هستیم.
اونيکه برام می نويسه
کوچولويی هام رو ببينين
مهر ۸٧
امرداد ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
مهربون جونا
خاله شقايق
شهر قصه
دختر شيراز
اوستا کوچولو
پويان کوچولو و مامانش
آرش وروجک مامان
مهديار جون
دل آرام
کوشا - غنچه زمستون
آنوشا جون
پارسا و آيسا و مهسا
آشپز مدرن
لاريسا جون و مامان آيدا
نازنين
باران جون
لينک وب سايت های ديگر
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي دوستانه
خرید اینترنتی
لوگوی دوستان
ليست وبلاگهای به روز شده
RSS 2.0 
ما دیروز رسیدیم شیکاگو. تو راه دنا واقعا بچه خوبی بود و تا حالا هم خیلی خوب با شرایط کنار اومده.
فعلا داره با شقایق و آرش کیف میکنه.
خوشحالم اومدیم اینجا و خیلی به ما خوش میگذره.
فعلا هم شقایق دنا رو برده بیرون...
امیدوارم امشب دنا خوابش تنظیم بشه.
چقدر تایب با این کی برد برام سخته... کلی چیزا میخواستم بنویسم دیگه حوصله اش نیست.
پيام هاي ديگران () link ۱٢:٠٥ ق.ظ - دوشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو
دنا نشسته رو مبل و قیافه مشکوکه که داره کارای بدبد می کنه.
عبدی: دنا چیکار میکنی؟
دنا (خیلی جدی انگشتش رو به طرف عبدی میکنه
): عبدی No question
خوب اینبار میخوام پز دخترم رو بدم...
دنا خانم جدیدا اکثر قریب به اتفاق حروف انگلیسی رو میشناسه و تشخیص می ده.
همه این حروف رو هم از یک DVD بچگانه یاد گرفته.
گاهی فکر می کنم با یک سری ابزار ساده میشه چه کارهای بزرگ و زیبایی کرد. مثل همین DVD . فکر نمی کنم برای درست کردنش هیچ خرجی کرده باشن! حداکثر چند تا کار ساده با Photoshop انجام دادن. اما در عوض حالا دنا میتونه حروف الفبا رو بخوبی تشخیص بده و بگه.
درضمن دیشب یه برنامه جالبی توی تلویزیون نشون می داد که ثابت میکرد آدمها قدرت درک و هوششون به اینکه دوران پیش از مدرسه رو چطوری گذروندن بستگی داره.
تصمیم دارم دنا رو کلاس موسیقی ـ هر چه زودترـ بذارم چون همین حالا به مرحمت فیلم اشک ها و لبخند ها نت های موسیقی رو هم بلده و عاشق موسیقی و آلات موسیقیه.
دیگه اینکه پدرم این چند روزه اینجا بود و دیروز پسر عموش و خاله ام اومده بودن دیدن پدرم که عبدی دنا رو از مهد کودک آورد و دنا که دید چند تا ادم آشنا تو خونمون هستن کلی ذوق زده شده بود و نمیدونست از خوشحالی چیکار کنه.
طفلی بچه ام تو مملکت غریب...
راستی از الان کلی هیجان مسافرت منو گرفته. فردا هم باید برم یه سری خرید برای دنا خانم انجام بدم.
پيام هاي ديگران () link ۱:۳۸ ق.ظ - پنجشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو
من: دنا بیا این قاشق رو هم بخور.
دنا (با تحکم): No way
من و عبدی: !!!!
پيام هاي ديگران () link ۱٢:۱۸ ق.ظ - یکشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو
خوب اینم از قالب جدید وبلاگ دنا خانم.
فعلا از این طرح راضیم.
این شخصیت کارتونی مورد علاقه دنا است به اسم Pocoyo و این بچه چند تا دوست هم داره: یه سگ؛ یه گنجشک خواب آلود؛ یه فیل و یه اردک.
سری کتابهاش هم هست که دنا کتابش رو هم دوست داره و تقریبا هر روز باید براش بخونیمش. گاهی هم خودش برای عروسکهای مورد علاقه اش یعنی پیشی و هاپو کتاب میخونه.
راستی... چند کلمه پشت سر بابای دنا:
هر وقت عبدی کتاب برای دنا میخونه من کلی میخندم. یکی به خوندن عبدی و یکی به قیافه دنا.
آخه عبدی اصولا متن کتاب رو خیلی خشک و بدون هیچ هیجانی رو خونی میکنه و دنا هم با تعجب نگاهش میکنه که این چه طرزشه.
پيام هاي ديگران () link ٧:۱٦ ب.ظ - پنجشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو
میخوام این وبلاگ رو بصورتی که خودم دوست دارم تغییر بدم و کاراکترهای کارتونی مورد علاقه دنا رو بذارم توش.
ببینم چه می کنم.
دنا دوباره سرفه هاش شروع شده. به شدت قبل نیست و فکر کنم دلیلش سرد شدن دوباره هواس.
درضمن کلی هیجان دارم که داریم میریم پیش شقایق.
مطمئنم به دنا خوش خواهد گذشت.
پيام هاي ديگران () link ۳:٠۸ ب.ظ - پنجشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو
لابد می گین این چیه دیگه من نوشتم؟
آخه دنا شدیدا روی وسایل خودش حساسه و فوق العاده حواسش جمعه.
مثلا دیروز بارون شدیدی اومده بود و مجبور شدیم کالسکه اش رو بذاریم بیرون خونه که توی خونه گلی نشه.
چند ساعت بعد که دوباره رفتیم بیرون و برگشتیم دم در خونه شروع کرد به داد و هوار و گریه.
فهمیدیم که نگران کالسکشه. و خودش رفت سراغ کالسکه اش و خیلی جدی هلش داد تا دم در خونه و وقتی کالسکه رو اوردیم تو خیالش راحت شد و رفت پی بازیگوشی.
چند وقت قبل هم تو مهد کودک وقتی رفتم دنبالش یهو شروع کرد به گریه. اول ترسیدم چون اصولا گریه نمیکنه. بعد فهمیدم جریان اینه که ایشون دیده یکی از بچه ها شلواری شبیه شلوار خودش رو داره و با تلاش میخواست شلوار اون بچه رو درآره!
«البته این رفتارا اصلا خساست نیست بلکه خیلی خوب هم هست چون نشون دهنده احساس مالکیته!»
این جمله مادربزرگشه ها...
پيام هاي ديگران () link ٢:۱٧ ب.ظ - چهارشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو
امروز دنا رو بردیم برای چکاپ.
اول رفتم مهد کودک دنبالش و یک راست بردمش دکتر.
اونجا دیگه جا نمونده بود که سرکشی بهش نکرده باشه و بقول عبدی هم بچه اصلا فضولی نیست؛ بلکه بطور عجیبی کنجکاوه و اینهم دلیلی بر باهوشی ایشون هست البته!
وقتی توی اتاق انتظار منتظر بودیم تا نوبت ایشون بشه؛ یه خانمی اومد و دنبال چیزی میگشت. همه رو از روی مبل ها بلند کرد و همه جا رو زیر و رو کرد.
بالاخره بعد کلی انتظار رفتیم تو. همینطور که خانم دکتر داشتند با ما حرف میزدن دیدم دنا خانم خیلی آروم اومد نشست رو صندلی بغلی و مشغول کاری شد.
با کمال تعجب دیدیم یه عینک طبی دستشه و داره سعی می کنه بزنه به چشمش. خلاصه شرمنده شدم و فکر کردم عینک خانم دکتره؛ نگو عینک اون خانمه بوده که دربدر داشت تو اتاق انتظار دنبالش می گشت.
خلاصه دخترم عینک ایشون رو پیدا کرد...
پيام هاي ديگران () link ٢:٥۳ ق.ظ - سهشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو
