Lilypie3rd Birthday Ticker

دست نزن!

دنا عادت داره خیلی با موهاش بازی کنه.  برای همین من و بابایی دائم باید یادش بندازیم که:«عزیزم به موت دست نزن!»
دیروز عصر باد می اومد و ما رفته بودیم بیرون.  همینطور که سوار سه چرخه بود و داشتیم بر می گشتیم خونه؛ دنا اول یه جیغ بنفش زد.  بعد هم با عصبانیت داد میزد:«دست نزن! موم دست نزن!»
منم با تعجب گفتم:«دخترم کسی به موی شما دست نمیزنه!»
دوباره داد زد:«باد! موم دست نزن!»
فهمیدم باد ناراحتش می کنه و داره با باد یکی بدو می کنه!

پيام هاي ديگران ()        link        ٥:٥٢ ‎ب.ظ - یکشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو

دنای فلوت زن!

چند روزه دنا شدیدا از پوشیدن دامن امتناع می کنه.
نمیدونم بخاطر اینه که سخته وقت رو لگن نشستن جوراب شلواریش رو در بیاره و دوباره بپوشه؛ یا اینکه مشکل جای دیگه ایه؟


راستی یه دی وی دی خریدم براش که بچه ها شعرای مهدکودک میخونن و میرقصن و دنا عاشقش شده و سعی می کنه اداشون رو در بیاره.
چند روز پیش من و عبدی متوجه شدیم که دنا میره سراغ بابیلیس من و سرش رو برمی داره و میاره.  اول فکر کردیم بجای بلندگو ازش استفاده می کنه. اما دیروز کشف کردم که در واقع از سر بابیلیس بجای فلوت استفاده می کنه.  حالا چطوری این به فکرش رسیده بود که اینا بهم شبیهن ازون مسائلیه که بچه ها خوبتر از بزرگترها می فهمن.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٦:٥٠ ‎ب.ظ - پنجشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو

دنا در خواب

صدای دنا ساعت ۵ صبح از اتاقش میاد: «This is my book!  My book»
رفتم بالاسرش.  خواب بود.
صبح وقت رفتن به مهد کودک رفت توی اتاقش و کتاب maisy رو برداشت.
به مهد کودک که رسیدیم تا وارد اتاق شد گفت:«This is my book!  My book»
دقیقا با همون لهجه که تو خواب گفته بود... 

پيام هاي ديگران ()        link        ۸:۱۳ ‎ب.ظ - چهارشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو