اينجا وبلاگ دنا کوچولوست. دنا کوچولو ۳ مهر ۱۳۸۴ در نروژ متولد شد و فعلا هم بخاطر کار بابا عبدی در لندن هستیم.
اونيکه برام می نويسه
کوچولويی هام رو ببينين
مهر ۸٧
امرداد ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
مهربون جونا
خاله شقايق
شهر قصه
دختر شيراز
اوستا کوچولو
پويان کوچولو و مامانش
آرش وروجک مامان
مهديار جون
دل آرام
کوشا - غنچه زمستون
آنوشا جون
پارسا و آيسا و مهسا
آشپز مدرن
لاريسا جون و مامان آيدا
نازنين
باران جون
لينک وب سايت های ديگر
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي دوستانه
خرید اینترنتی
لوگوی دوستان
ليست وبلاگهای به روز شده
RSS 2.0 
دنا عادت داره خیلی با موهاش بازی کنه. برای همین من و بابایی دائم باید یادش بندازیم که:«عزیزم به موت دست نزن!»
دیروز عصر باد می اومد و ما رفته بودیم بیرون. همینطور که سوار سه چرخه بود و داشتیم بر می گشتیم خونه؛ دنا اول یه جیغ بنفش زد. بعد هم با عصبانیت داد میزد:«دست نزن! موم دست نزن!»
منم با تعجب گفتم:«دخترم کسی به موی شما دست نمیزنه!»
دوباره داد زد:«باد! موم دست نزن!»
فهمیدم باد ناراحتش می کنه و داره با باد یکی بدو می کنه!
چند روزه دنا شدیدا از پوشیدن دامن امتناع می کنه.
نمیدونم بخاطر اینه که سخته وقت رو لگن نشستن جوراب شلواریش رو در بیاره و دوباره بپوشه؛ یا اینکه مشکل جای دیگه ایه؟
راستی یه دی وی دی خریدم براش که بچه ها شعرای مهدکودک میخونن و میرقصن و دنا عاشقش شده و سعی می کنه اداشون رو در بیاره.
چند روز پیش من و عبدی متوجه شدیم که دنا میره سراغ بابیلیس من و سرش رو برمی داره و میاره. اول فکر کردیم بجای بلندگو ازش استفاده می کنه. اما دیروز کشف کردم که در واقع از سر بابیلیس بجای فلوت استفاده می کنه. حالا چطوری این به فکرش رسیده بود که اینا بهم شبیهن ازون مسائلیه که بچه ها خوبتر از بزرگترها می فهمن.
پيام هاي ديگران () link ٦:٥٠ ب.ظ - پنجشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو
صدای دنا ساعت ۵ صبح از اتاقش میاد: «This is my book! My book»
رفتم بالاسرش. خواب بود.
صبح وقت رفتن به مهد کودک رفت توی اتاقش و کتاب maisy رو برداشت.
به مهد کودک که رسیدیم تا وارد اتاق شد گفت:«This is my book! My book»
دقیقا با همون لهجه که تو خواب گفته بود...
