Lilypie3rd Birthday Ticker

دناچه بزرگ می شود

حالا دیگه خودم هم تغییرات روزانه دنا رو متوجه می شم.
داره بزرگ می شه.  دیگه تو لگن جیش می کنه. کاملا میشه باهاش معامله کرد که مثلا اگه حرف گوش ندی ما هم به حرفت گوش نمی دیم. یا وقتی حرف گوش نمیده و بعدش چیزی میخواد براش توضیح می دم چون حرف گوش نداد بهش نمیدم و اونم راحت قبول می کنه.
عین مامانش منطقی.
هنوز صبح ها که میبرمش مهدکودک حرف دایی ها و مامان من و مامانجون و دایی نادر (دایی من) و عمه مرضیه رو می زنه.
باید اعتراف کنم این ایران رفتن رو لازم داشتم و خوشحالم که دنا هم یه ارتباط احساسی با بقیه خانواده اش تو ایران داره.
ماجراهای جالب هم زیاد داشتیم.  دنا با هر کی رابطه بخصوص خودش رو داشت.
مثلا با دایی خشایار بازی میکرد. با دایی داریوش چلوی تلویزیون دراز می کشید و دی وی دی نگاه میکرد.  مامانجون رو شکل بادکنک می دید (چون هر روز بهش بادکنک می داد)
دایی نادر رو که می دید یه دفعه انرژیش زیادمی شد چون میدونست وقت بازیه.
مامان من در واقع تو اون مدت نقش مادرش رو داشت چون من در واقع از شغل مادری استعفا داده بودم...
عمه مرضی هم نقش همبازی مهربون رو داشت.  عمه انسی هم نقش مادر مهربون رو داشت. طه(پسر عمو) هم از اونجائیکه پسر خوش تیپی بود این دنا دنبالش راه میفتاد و میخواست بره پیشش. حالا طه هم درس داشت نمی دونست چطوری خلاص شه. مریم (دختر عمو) هم همبازی خوبی بود...

پيام هاي ديگران ()        link        ۳:٤٥ ‎ب.ظ - پنجشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو

مامان تنبل

باید اعتراف کنم که مامان خیلی تنبلی بودم که آپ نکردم.

ما رفتیم ایران . برگشتیم. خیلی هم خوش گذشت. 

خیلی هم برنامه های مختلف داشتم که بازم به اکثرشون نرسیدم. مثل قرار وبلاگی.

هوا هم حسابی سرد شد.  البته بد نبود.

دوست نزدیکی رو دیدم بعد از ۱۱ سال که دیدنش باعث شد از برنامه های دیگه فاکتور بگیرم و یه گوشه خیلی کوچیک ازینهمه سال دوری رو پر کنم.

دنا خیلی با فامیلا و دوستان کیف کرد و با هر کی رابطه خودش رو داشت.

حالا دیگه به خودم قول داده ام از فردا باید بیشتر آپ کنم.

از فردا دیگه شروع می کنم. 

پيام هاي ديگران ()        link        ٩:٥٢ ‎ب.ظ - یکشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو