اينجا وبلاگ دنا کوچولوست. دنا کوچولو ۳ مهر ۱۳۸۴ در نروژ متولد شد و فعلا هم بخاطر کار بابا عبدی در لندن هستیم.
اونيکه برام می نويسه
کوچولويی هام رو ببينين
مهر ۸٧
امرداد ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
مهربون جونا
خاله شقايق
شهر قصه
دختر شيراز
اوستا کوچولو
پويان کوچولو و مامانش
آرش وروجک مامان
مهديار جون
دل آرام
کوشا - غنچه زمستون
آنوشا جون
پارسا و آيسا و مهسا
آشپز مدرن
لاريسا جون و مامان آيدا
نازنين
باران جون
لينک وب سايت های ديگر
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي دوستانه
خرید اینترنتی
لوگوی دوستان
ليست وبلاگهای به روز شده
RSS 2.0 
تولد سه سالگیت مبارک دختر گلم.
سه سال؟ نمی دونم بگم زود گذشت یا دیر گذشت. هر چی بود اونطوری که می خواستم ازت لذت نبردم. استرس درس. عوض کردن مکان و خیلی مسایل دیگه نذاشت اون مادری که همیشه فکرمیکردم می خوام باشم برات بشم.
گاهی دلم می خواست بیام و بنویسم ولی بعد می گفتم که چه فایده؟ تو هیچوقت اینجا رو نمی خونی. خیلی باید خوشبین باشم که بگم خوندن و نوشتن فارسی یاد می گیری و بعد هم اینجا رو می خونی و لذت می بری.
برای همین راستش رو بخوای تصمیم گرفتم انگلیسی بنویسم بعد دیدم برای من سخته و من نمی تونم احساسم رو اونطوری که می خوام بیان کنم.
از همه اینا که بگذریم بالاخره ٣ سالت شد.
همین سه سال پیش بود ساعت ۶ صبح بود که برای اولین بار با اون چشمای سیاهت زل زدی بهم. دقیقا بعد از اینکه به دنیا اومدی...
سه سال گذشته. حالا می تونی حرف بزنی و قصدت رو بیان کنی. متاسفانه مثل مادرت توانایی بیان احساساست رو نداری و می دونم اگه به دادت نرسم فردا برات می شه مشکل.
دیگه جیشت رو کنترل می کنی. درباره لباس خودت و من و دیگران نظر می دی. رنگ لباسات رو ست می کنی.
حتما می خوای خیلی مستقل برای همه کارت خودت و فقط خودت تصمیم بگیری. و همه کارت رو خودت تنهایی انجام بدی. اینم جمله معروفت:«It is my turn!»
دیگه شیشه شیر هم نمی خوای و با لیوان شیر می خوری.
وقت خرید به من کمک می کنی که خریدا رو بذارم تو چرخ.
شعر خیلی خوب حفظ می کنی. عالی. گاهی باورم نمیشه اینقدر سریع حفظ می شی.
خیلی منطقی می شه باهات حرف زد. اینو خیلی دوست دارم که اگه از راه حرف زدن باهات وارد بشم خیلی عالی عمل می کنی.
خیلی بهت افتخار می کنم عشق من.

-----------------------------------------------------------------------------
امروز تو مهد کودک تولد دنا رو جشن گرفتن. اکرم دختر ایرونی ای که تو مهد کار می کنه کلی زحمت کشید.
دیشب با دنا برای هر بچه ای یه پلاستیک پر کرده بودیم. کارت بازی. سوت. یویو و تیله هم تو هر کیسه گذاشتیم. اینا بهش میگن Party bag. و به هر بچه ای یه دونه دادیم.
فکر می کنم امشب پدر و مادرا حسابی بهم فحش دادن با این سوتایی که بهشون دادیم!! خداییش واقعا بد صدا بودن.
متاسفانه شرایطی که الان توش هستیم اجازه نداد که براش جشن بگیریم و حتی براش کادو هم نخریدیم.
دنا جدیدا عاشق هواپیما شده و بجای عروسک با هواپیما و اتوبوسش می خوابه!
کارتن مورد علاقه دنا در حال حاضر چارلی و لولا (Charlie & Lola) ست و این دو تا کاراکتر یه برادر و خواهر هستن. خیلی کارتن جالبیه و منهم پا به پای دنا نگاهش می کنم.
موهاش رو که کوتاه کرده بودم داره بلند می شه و خوشبختانه مثل موهای عبدی (پدرش) پرپشته...
پيام هاي ديگران () link ۱۱:٢٦ ب.ظ - پنجشنبه ٤ مهر ،۱۳۸٧ - مام دنا کوچولو
سلام. از بس این مدت کارای مختلف داشتم و در ضمن تنبل هم شده بودم وبلاگ دنا رو آپ نکرده ام.
دیگه باید سکوت رو بشکنم...
دنا دیگه حرف میزنه. البته نه کامل. اکثر جمله بندی هاش ایراد دارن ولی منظورش رو می تونه بفهمونه.
انگلیسیش هم از فارسیش خیلی بهتره... البته ایران که رفته بودیم (دو هفته پیش) فارسیش بهتر شده. از وقتی که برگشتیم نمی دونم چرا اینقدر لجباز شده و عصبی!
شاید طفلکی دلش برای فامیلش تنگ می شه.
زندگی توی غربت این مسایلش بده و با هیچی هم نمیشه جاش رو پر کرد.
راستی دیگه زود زود آپ می کنم...
پيام هاي ديگران () link ۳:٢۱ ق.ظ - یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧ - مام دنا کوچولو
دنا عادت داره خیلی با موهاش بازی کنه. برای همین من و بابایی دائم باید یادش بندازیم که:«عزیزم به موت دست نزن!»
دیروز عصر باد می اومد و ما رفته بودیم بیرون. همینطور که سوار سه چرخه بود و داشتیم بر می گشتیم خونه؛ دنا اول یه جیغ بنفش زد. بعد هم با عصبانیت داد میزد:«دست نزن! موم دست نزن!»
منم با تعجب گفتم:«دخترم کسی به موی شما دست نمیزنه!»
دوباره داد زد:«باد! موم دست نزن!»
فهمیدم باد ناراحتش می کنه و داره با باد یکی بدو می کنه!
چند روزه دنا شدیدا از پوشیدن دامن امتناع می کنه.
نمیدونم بخاطر اینه که سخته وقت رو لگن نشستن جوراب شلواریش رو در بیاره و دوباره بپوشه؛ یا اینکه مشکل جای دیگه ایه؟
راستی یه دی وی دی خریدم براش که بچه ها شعرای مهدکودک میخونن و میرقصن و دنا عاشقش شده و سعی می کنه اداشون رو در بیاره.
چند روز پیش من و عبدی متوجه شدیم که دنا میره سراغ بابیلیس من و سرش رو برمی داره و میاره. اول فکر کردیم بجای بلندگو ازش استفاده می کنه. اما دیروز کشف کردم که در واقع از سر بابیلیس بجای فلوت استفاده می کنه. حالا چطوری این به فکرش رسیده بود که اینا بهم شبیهن ازون مسائلیه که بچه ها خوبتر از بزرگترها می فهمن.
پيام هاي ديگران () link ٦:٥٠ ب.ظ - پنجشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو
صدای دنا ساعت ۵ صبح از اتاقش میاد: «This is my book! My book»
رفتم بالاسرش. خواب بود.
صبح وقت رفتن به مهد کودک رفت توی اتاقش و کتاب maisy رو برداشت.
به مهد کودک که رسیدیم تا وارد اتاق شد گفت:«This is my book! My book»
دقیقا با همون لهجه که تو خواب گفته بود...
حالا دیگه خودم هم تغییرات روزانه دنا رو متوجه می شم.
داره بزرگ می شه. دیگه تو لگن جیش می کنه. کاملا میشه باهاش معامله کرد که مثلا اگه حرف گوش ندی ما هم به حرفت گوش نمی دیم. یا وقتی حرف گوش نمیده و بعدش چیزی میخواد براش توضیح می دم چون حرف گوش نداد بهش نمیدم و اونم راحت قبول می کنه.
عین مامانش منطقی.
هنوز صبح ها که میبرمش مهدکودک حرف دایی ها و مامان من و مامانجون و دایی نادر (دایی من) و عمه مرضیه رو می زنه.
باید اعتراف کنم این ایران رفتن رو لازم داشتم و خوشحالم که دنا هم یه ارتباط احساسی با بقیه خانواده اش تو ایران داره.
ماجراهای جالب هم زیاد داشتیم. دنا با هر کی رابطه بخصوص خودش رو داشت.
مثلا با دایی خشایار بازی میکرد. با دایی داریوش چلوی تلویزیون دراز می کشید و دی وی دی نگاه میکرد. مامانجون رو شکل بادکنک می دید (چون هر روز بهش بادکنک می داد)
دایی نادر رو که می دید یه دفعه انرژیش زیادمی شد چون میدونست وقت بازیه.
مامان من در واقع تو اون مدت نقش مادرش رو داشت چون من در واقع از شغل مادری استعفا داده بودم...
عمه مرضی هم نقش همبازی مهربون رو داشت. عمه انسی هم نقش مادر مهربون رو داشت. طه(پسر عمو) هم از اونجائیکه پسر خوش تیپی بود این دنا دنبالش راه میفتاد و میخواست بره پیشش. حالا طه هم درس داشت نمی دونست چطوری خلاص شه. مریم (دختر عمو) هم همبازی خوبی بود...
باید اعتراف کنم که مامان خیلی تنبلی بودم که آپ نکردم.
ما رفتیم ایران . برگشتیم. خیلی هم خوش گذشت.
خیلی هم برنامه های مختلف داشتم که بازم به اکثرشون نرسیدم. مثل قرار وبلاگی.
هوا هم حسابی سرد شد. البته بد نبود.
دوست نزدیکی رو دیدم بعد از ۱۱ سال که دیدنش باعث شد از برنامه های دیگه فاکتور بگیرم و یه گوشه خیلی کوچیک ازینهمه سال دوری رو پر کنم.
دنا خیلی با فامیلا و دوستان کیف کرد و با هر کی رابطه خودش رو داشت.
حالا دیگه به خودم قول داده ام از فردا باید بیشتر آپ کنم.
از فردا دیگه شروع می کنم.
پيام هاي ديگران () link ٩:٥٢ ب.ظ - یکشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو
خوب... امشب اومدم که ناله کنما!
هوا که حسابی چند روزه سرد شده و سوز عجیبی داره.
دنا هم چند روزیه سرفه می کنه. فکر کنم بخاطر اینه که بینی اش دائما پره و وقتی میخوابه سرفه اش می گیره. نتیجه اینکه مامان دنا هم درست نمیخوابه و روز بعد همش درب و داغونه...
اما دیشب... دنا قبل از خواب هر چی خورده بود برگردوند. فکر کنم ممکنه بخاطر تخم مرغ های تو ته چین بود و روغن ماهی و پاستا و شیر و ماست و شربت سرماخوردگی. یا نه شاید هم بخاطر همون جریان سرفه هاش. اما من بیشتر فکرم به این بود که معده اش از صبحش سنگین بود چون دیروز از صبح بداخلاق بود.
بهرحال بعدش نبات داغ دادم بهش و خوابش برد. البته دو بار بیدار شد که بخاطر گرسنگی بود. بعد از خوردن شیر و آب دوباره خوابید ولی طبق معمول من یک ساعتی زور زدم تا خوابم برد.
امشب هم کلی طول کشید تا خوابش برد. و تازه موقع خواب شیطنتش گل کرده بود.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ. ن: چند وقته کم براش کتاب میخونم. باید یادم باشه بیشترش کنم.
پيام هاي ديگران () link ۱:۳۱ ق.ظ - دوشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو
امروز تولد ۱۸ سالگی یکی از دختر خاله هام بود. خونه خاله ام بودیم و شام مفصلی هم به سبک انگلیسی خوردیم.
دنا امروز دختر خیلی خوبی بود. چون ۳ ساعت خوابید و ما در آرامش کامل حرف زدیم و غذا خوردیم.
انگار سالها بود با این آرامش غذا نخورده بودم!
اما از همه اینها که بگذریم فکر کنم به دنا بیشتر از بقیه خوش گذشت. چون غیر از اون ۳ ساعتی که خوابید؛ همش بازی کرد و مرکز توجه همه بود.
در واقع امروز ساعات بیداریش من و عبدی اصلا ندیدیمش. چون دنا فقط با دختر خاله هام و دوستاشون بازی می کرد و خدا رو شکر هیچکدومشون هم بچه کوچیک اطرافشون ندارن برای همین هم با کمال میل با دنا بازی می کردن.
دنا هم اصلا طرف ما نمیومد.
البته ازونجائیکه بچه وظیفه شناسیه تا دید عبدی داره چرت میزنه رفت و بیدارش کرد و بعد با خیال راحت رفت دنبال بازیش!
اینقدر هم خسته بود با اینکه ۳ ساعت در طول روز خوابیده بود؛ ساعت ۸:۳۰ شب دوباره خوابید.
همیشه بر عکس برنامه ریزی ها و حدس های ما عمل می کنه. مثلا وقتی که من و عبدی با اعتماد به نفس کامل پیش بینی می کنیم که ساعت ۸:۳۰ میخوابه؛ ساعت ۱۰ خوابش میبره و امشب هم توی راه برگشت کلی نتیجه گیری کردیم که تا ساعت ۱۰ بیدار خواهد بود؛ اما تا برگشتیم خیلی زود خوابش برد!
ازین حرفا که بگذریم اینروزا اینجا حال و هوای کریسمسه. مغازه ها پرن. خیابونا پرآدمه و همه مشغول خرید. همه جا چراغونیه.
منم جو گیر شدم میخوام برم سوغاتی بخرم برای ایران رفتن ولی نمیدونم چرا وقت نمیشه...
می ترسم طبق معمول برم فقط برای دنا خرید کنم.
پيام هاي ديگران () link ۱:٤٩ ق.ظ - دوشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو
دو سه روزه دنا حسابی تنبل شده و صبح ها به زور بیدارش می کنیم. اصلا دلش نمیخواد بره مهد کودک. دوست داره لم بده روی ما و تلویزیون نگاه کنه. دلش نمیخواد لباس خوابش رو عوض کنه.
فکر کنم دلیلش اینه که شب ها دیر میخوابه (حدود ساعت ۹) باید یه کاری کنم دوباره ساعت ۸ بخوابه بلکه صبح ها راحت تر بیدار بشه.
حرف زدنش خیلی داره پیشرفت میکنه ولی تقریبا فقط انگلیسی حرف میزنه. و اصطلاحات جالبی هم بکار میبره مثل:«Oh dear» اینقدر گیف کردم که نگو.....
چند روز قبل هم چشمش ملتهب شده بود بردمش دکتر. قطره چشم بهش داد. ولی مشکل این بود دیگه حاضر نبود از مطب دکتر بیاد بیرون! خلاصه اون جیغ میزد و می گفت :«Go away» منم شرمنده می گفتم هیس هیـــــــس.
خانم منشی هم که اتفاقا خانم بد اخلاق و جدی ای هم هست خنده اش گرفته بود...
موهاش هم داره بلند می شه ولی تا وقتیکه بریم ایران فکر نمی کنم تغییر چندانی بکنه.
سعی می کنم لباسهای دخترونه تنش کنم که یه وقت با پسرا عوضی نگیرنش.
یکی از دوستای قدیمیم و شوهرش هم شب اومدن اینجا و دنا هم دلبری کردنش شروع شدو میخواست با احمد بازی کنه.
خلاصه زندگی در جریان است. فقط هوا سرد شده و روزا هم کوتاه تر شدن...
پيام هاي ديگران () link ٦:٢۸ ب.ظ - پنجشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٦ - مام دنا کوچولو
